تبليغاتX
سنگ صبور

سنگ صبور

یه مرضی هست به اسم خود آزاری!

کم و بیش به خودم مشکوکم! شاید بهش مبتلا شده باشم!

سه ماه آرامش رو گذاشتم خیلی راحت باد با خودش ببره و به جاش همون باد

طوفانی شده که نمی تونم جلوش رو بگیرم!

یکی نیست بهم بگه دختر خوب ! داشتی واسه خودت راحت زندگی می کردی! این چه تصمیمی

بود گرفتی؟!!!

آرزوهایی که پارسال داشتم دونه دونه دارن به واقعیت تبدیل می شن! ولی احساس می کنم

دام مسموم میشم! با بر آورده شدن هر آرزو دلم بهم می خوره! احساس سرگیجه می کنم!

فکر کنم تاریخ مصرف آرزوهام گذشته! باید همشون رو دور بریزم!

 

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 16:15 توسط سیمین صبا| |

امروز یکی از دوستای دوره ی دبیرستان رو دیدم.

دیدار خیلی خوبی بود. با هم کلی خاطرات اون موقع رو مرور کردیم.

توی این گذر تاریخی یه چیزی رو فهمیدم!

من آلزایمر دارم!

خیلی از چیزایی که تعریف می کرد من برای یاد آوریشون به تلنگر احتیاج داشتم!( در بعضی

موارد یه تلنگر و در بعضی موارد دیگه دو تلنگر!!!)

بعضی خاطرات موضوعاتی بودن که توی اون زمان واقعا واسم مهم بودن! شاید ساعت ها وقت

برای فکر کردن بهشون می ذاشتم! چقدر فکر می کردم توی زندگی آیندم تاثیر می ذارن!

 ولی الان تنها خاطراتی توی زیرزمینای تو در توی ذهنم

ازشون باقی مونده که برای یادآوریشون به تلنگر نیازه! نه یکی بلکه دوتا!

الان می خوام تصور کنم!(این جمله منو یاد یکی از برنامه های رادیویی می ندازه!) ده سال دیگه

اتفاقای این دوره چقدر توی زندگیم تاثیر داشته! چقدر به خاطر میارمشون! شاید

باید توی بعضی از تصمیمام تجدید نظر کنم!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 0:31 توسط سیمین صبا| |

تازگیا آدما واسم معنای جدیدی پیدا کردن!

تبدیل شدن به یه شماره توی لیست مخاطبین گوشیم!

برای حذف هر کدوم فقط لازمه شمارشو از لیست مخاطبین delete کنم!

هیچ وقت فکر نمی کردم به این راحتی باشه!

 

 

 

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 1:49 توسط سیمین صبا| |

نمی تونم بگم این روزا سرم خیلی شلوغه ولی زیاد هم وقت آزاد ندارم.

کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم ولی با کدوم برنامه ریزی؟

موضوع پایان نامه و استاد راهنمام رو طی یک عمل انتحاری عوض کردم. کلا این مدت کارای

انتحاری زیاد انجام میدم.

فکر می کنم توی این راه موفق تر باشم. به هر حال مهم اینه که دارم روی یه

موضوع کار می کنم.

خوشحال بودم که این ترم زیاد با مدیر گروه محبوبم ملاقات و سر وکله نخواهم داشت

ولی یه انتخاب اشتباه باعث شده دوباره مجبور به زیارتشون بشم. خدا کنه

حداقل این یه بار اذیت نکنه!

اصلا احساس نمی کنم این روزا، روزای آخر ساله... به همین زودی سال ۹۰ تموم شد؟

سال خیلی سختی برام بود ولی چیزای خیلی خوبی بعد از سختی هاش به دست آوردم

که الان می تونم با لبخند بگم ارزشش رو داشت.

پ.ن :الان یکی از بچه های دانشگاه زنگ زده میگه شایعه شده حفاری افتادی!!!

همین جا من همچین شایعه ای رو تکذیب می کنم!!!

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 17:16 توسط سیمین صبا| |

مرکز خرید از همیشه شلوغ تره، انگار دارن واسه خرید عید با هم مسابقه میدن. یه لحظه به

قیمتا و یه لحظه به مردم نگاه می کنم! پیش خودم فکر می کنم تورم برای اینا معنی داره؟

توی همین فکرام که واسم پیام میاد. فاطمه اس !

پیامش با این جمله شروع میشه ان لله و انا الیه راجعون!

فکر می کنم باز مثل همیشه یه داستانی سر هم کرده سر به سرم بذاره! توی فکرم که چی

جوابش بدم، که با خواندن بقیه پیامش خشکم میزنه!

اسماعیل دانا! فکر هر کسی رو میتونستم کنم به غیر از آقای دانا!

توی یه لحظه صدای آرومش توی گوشم می پیچه که هر وقت از جلوی دفتر رد می شد

سر به زیر می گفت: سلام خانم صبا!

چند دقیقه بعد همه ی بچه ها به نوبت زنگ می زن و پیام میدن! با هیچ کدومشون نمی تونم

صحبت کنم! چیزی جز هق هق برای گفتن به هم نداریم! هیچ کی باور نمیشه! یکی دوتا

از بچه ها اصلا نمی خوان خبر رو بشنون! فقط میگن باور نمی کنیم!

یاد سفر مشهد می افتم! تمام لحظه های اردو جلوی چشمم زنده میشه!

آقای دانا یکی از بهترین آدمایی بود که توی عمرم دیدم. یکی از معصوم ترین و مظلوم ترین

جوونایی بود که می شناختم. امیدوارم خدا به خانواده اش صبر بده.

خدایش بیامرزد...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 22:13 توسط سیمین صبا| |

شب قبلش نتونستم بخوابم! نه اینکه استرس داشته باشم، از ناراحتی اتفاقایی که

افتاده بود نتونستم بخوابم!

صبح با چشمای پف کرده حاضر شدم ، به جای صبحونه فقط یه لیوان چای خوردم!

پامو که از خونه بیرون گذاشتم یه نفس عمیق کشیدم و گذاشتم هوای بارونی به تک تک

سلول های مغزم سلام کنه!

یه مقدار از مسیر رو بلد نبودم.

برای یه پراید نقره ای دست تکون دادم و گفتم : پل...

با دست اشاره کرد که بیا بالا! ماشینای پشت سر بوق می زدن. سریع سوار شدم!

راننده یه پیرمرد بود. از عقب فقط می تونستم موهای سفید و کم پشتش رو ببینم.

یه دختر هم سن و سال خودم جلو نشسته بود و تمام مدت با موبایلش مشغول بود.

بعد از من هم یه خانم نون سنگگ به دست سوار شد. صبحونه ی نخورده و نون سنگگ باعث

شد احساس گرسنگی کنم.

من و اون خانم سنگگ به دست یه جا پیاده شدیم! با دست مسیری رو بهم نشون داد و گفت :

۱۰۰ متر پایینتره!

چند قدمی مسیری رو که گفته بود رفتم. به پلاک ها نگاه می کردم .

۷۴۴،۷۴۶،۷۴۸...

فهمیدم مسیر ور اشتباه دارم میرم. برگشتم و ۱۰۰ متر بالاتر رفتم.

رو بروی پلاک ۶۹۰ ایستادم! زنگ زدم. بدون هیچ حرفی در باز شد.

وقتی وارد شدم اول دنبال ساعت گشتم! ساعت ۹ بود! نیم ساعتی زود رسیده بودم.

به سمت میز منشی رفتم و گفتم: وقت گرفته بودم.

توی دفترش چک کرد و ازم خواست منتظر بمونم.

دوتا خانم دیگه یکی جوون و اون یکی تقریبا میان سال هم مثل من منتظر بودن.

منشی مشغول صحبت با تلفن شد. داشت با ناهید جون صحبت می کرد!

- یادته از مهدکودک که میومدم وقتی می خواستم براتون شعر بخوانم به جاش ازم

خوراکی می گرفتین؟

صدای خنده اش توی ساختمون پیچید.

توی ذهنم دنبال خاطرات ۶ سالگیم گشتم و سعی کردم شعرایی که توی مهدکودک حفظ

می کردیم رو به یاد بیارم.

جوجه جوجه طلائی    نوکت سرخ حنایی...

بقیه صجبتشون مهم تر بود چون بدون توجه به ما وارد اتاق دیگه ای شد و آروم مشغول صحبت

شد.

کمی که گذشت فهمیدم اون دو تا خانم مادر و دختر هستن! دختر خیلی عصبی بود. مرتب قدم

می زد واز  همه چی ایراد می گرفت.مانتو  و بارونی بلندی پوشیده بود. چکمه هاش تا

زیر زانوش بود.موهاش رو یه طرف صورتش ریخته بود. بینی ظریفی داشت و چشماش با خط

چشمی که کشیده بود قشنگ به نظر می رسید.

یه دفعه کنار مادرش نشست و با عصبانیت گفت:

وقتی بهش گفتم مرخصی میخوام گفت شما ۵ شنبه رو مرخصی گرفتی. می خواستم بهش بگم

می خوای خودت و دم و دستگاهت رو بخرم و در راه خدا آزاد کنم...

مادرش سعی می کرد آرومش کنه. کمی بعد دختر دفترچه ثبت نام کارشناسی ارشد رو از کیفش

بیرون آورد و با عجله شروع کرد به ورق زدنش...

زیر لب یه چیزایی میگفت که متوجه نمی شدم.

یه دفعه رو به من کرد و گفت: فقط یه ماه و یازده روزه دارم میرم سر کار. اعصاب واسم نمونده!

گفتم: بعضی اوقات محیط کار با روحیه آدم سازگار نیست!

شروع کرد به صحبت، از یه ماه و یازده روزی که سر کار رفته بود تا شوهری که نمی ذاشت توی

رشته ی خودش سر کار بره گفت. از تاریخ عروسیش که ۱۸ فروردین بود...

پرسید:شما چه ساعتی نوبت دارین؟

گفتم: ۹:۳۰

- خدا رو شکر. نوبت من ساعت ۹!

دفترچه رو از دستش گرفتم و پرسیدم چه رشته ای میخوای ثبت نام کنی؟

- علوم ارتباطات

دفترچه چند برگش پاره شده بود و بعد با چسب نواری چسب شده بود.

دفترچه رو دوباره به دستش دادم و سعی کردم شنونده ی خوبی باشم!

مادرش هر چند دقیقه یه بار بهش می گفت انرژیتو واسه صحبت با خانم دکتر نگه دار!

خانم دکتر با چند پاکت به دست وارد شد و چند دقیقه بعد دختر به تنهایی وارد اتاق شد و در رو بست.

صداشو می شنیدم که می گفت فقط یه ماه و یازده روزه سر کار میره !

مادرش که بیرون کنار من نشسته بود آهی کشید و گفت: تمام دیشب نخوابیده.

صدای خفیف گریه دختر به آرومی از پشت در سرک می کشید و شنیده می شد!

کمی بعد دکتر، مادر دختر رو هم صدا کرد.

وقتی از اتاق بیرون اومدن صورتش خیس از اشک بود.

منشی با اشاره به من گفت داخل برم. برای بار آخر به دختر نگاه کردم. منتظر بودم تا با نگاه

ازش خداحافظی کنم. ولی مشغول گرفتن نوبت بعدی بود.

داخل شدم و همزمان با بستن در گفتم: سلام خانم دکتر!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 17:26 توسط سیمین صبا| |

کلا فصل امتحانا فصل سختیه!

دوره ی لیسانس شب امتحانی بودم! الانم زیاد فرقی نکرده!

درسایی که روشون حساب باز کرده بودم و برای نمره ی بالا خوانده بودم رو به راحتی

آب خوردن بد دادم و در طی یه عملیات انتحاری بعد از کلی پول خرج کردن واسه حل تمریناش، 

ریاضی رو حذف کردم!بگذریم که اون چند شب چقدر بهم سخت گذشت و شاید جز بدترین شبای

زندگیم بودن!

چند روز دیگه امتحانا تموم میشه و خلاص! یه نفس راحت می کشم...چند روزی می خوام

برم مسافرت و به هیچی فکر نکنم!

موضوع پروژه ام و استاد راهنمام رو انتخاب کردم! کلی برنامه و نقشه واسش دارم!

البته اکثر دوستان می گن انتخاب این استاد دیوونگیه ولی من دوسش دارم!

آدم یا نباید یه کار رو انجام بده یا باید درست انجام بده و فکر کنم بهترین شخص برای

درست انجام دادن این کار سید ( استاد راهنمام) باشه!

پ.ن: از اینکه یه اشتباه رو دوبار انجام بدم متنفرم! ولی پیش اومد و یه دوست خوب رو

دوباره از خودم رنجوندم!

 نمی دونم اگه بازم ازش عذرخواهی کنم می پذیره یا نه!!! معذرت میخوام...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 22:13 توسط سیمین صبا| |

بعضی وقتا فکر می کنم کینه هم چیز خوبیه!

گاهی اوقات باید یادت بمونه باهات چیکار کردن! یادت نره چطور با زندگیت بازی کردن!

ولی من کم پیش اومده کینه به دل بگیرم!

 اصلا از این موضوع احساس خوبی ندارم! آخه چطور ممکنه آدم دلش برای کسایی

که اذیتش کردن، بهش بد کردن تنگ بشه؟

وقتی همچین لحظه هایی واسم پیش میاد دلم می خواد کله ام رو بکوبم به دیوار!

 

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 17:35 توسط سیمین صبا| |

از صبح دارم به زهرا غر می زنم که زندگی چرا اینقدر یک نواخت شده!

انگار یک نواختی زندگی مسری هم هست! هر دو همین جوریم!

از صبح دارم دعا می کنم خدا یه هیجان سر راه زندگیم قرار بده!

شاید انگیزه گرفتم و از زل زدن به کتابام دست برداشتم و شروع به خواندنشون کردم!

دلم واسه تجربه های جدید لک زده!

دلم می خواد یه کاری انجام بدم که تا حالا انجام ندادم! ولی هیچی به ذهنم نمی رسه!

دیروز به زهرا می گفتم بیا بریم از پشت بوم با چتر نجات پایین بپریم!

ولی تنها مشکل پیشنهادم اینه که قبل از باز شدن چتر نجات با کله زمین می خوریم!

خواستیم جاهای دیگه رو امتحان کنیم ولی تنها مکان مرتفع نزدیک همین پشت بوم خودمونه!!

حس جای دیگه رفتن نداریم!

زندگی بدون هیجانه داریم؟

پ.ن: ساعت نزدیک ۲۲! و الی مشغول درست کردن قورمه سبزی! بوی خوبش خودش یه نوع

هیجانه!

 

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 22:3 توسط سیمین صبا| |

این ریاضی واسه من خواب و خوراک نذاشته!

نه اینکه فکر کنید شب و روز نشستم دارم می خوانم!

فقط بهش فکر می کنم! وقتی جزوه ی پرینت شده اش رو می ذارم جلوم انگار جن دیدم!

رنگ از روم می پره! دستام می لرزه! بعد خیلی آروم زیر بقیه کتابا قایمش می کنم تا چشمم

بهش نیفته!

این همون درسیه که ۳ جلسه استاد نداشت! این استاد گرانقدر که از شریف واسه ما آوردن

رسما ما رو بدبخت کرده!

شش عدد تمرین و یک پروژه به ما داده در حد فینال جام جهانی! مثلا یه ماتریس 58*58!

بعد اینو باید با برنامه متلب برنامه نویسی کنیم!

رفتم پیش مسول رشتمون می گم میخوام سرفصل ریاضی مهندسی رو ببینم!

- سرفصل مربوط به استاده! به دانشجو نمی دیم! مشکلتون چیه؟

- احساس می کنم استاد سر فصل درست رو به ما تدریس نمی کنه!

- استادتون کیه؟

- استاد فلانی!

- فلانی کیه؟ اصلا همچین استادی نداریم!

خلاصه سرتون رو به درد نیارم. چند دقیقه ای طول کشید تا به این آقای مسول رشته

بقبولونم که این دکتر فلانی یه ترم استاد ماست و فی سبیل الله به ما درس نمیده!

آخر سرفصل رو گرفتم. برای دل خوشی حتی یه مبحث مشترک با چیزی که به ما تدریس

شده بود داخلش نبود!

سر کلاس نشستم و به استاد نگاه می کنم که تند تند داره تخته رو سیاه می کنه و

کلی x و Fx پشت هم ردیف می کنه! بر می گردم به یکی از پسرای کلاس می گم:

شما می فهمی این چی داره می گه!؟

لبخند پر معنایی میزنه و میگه کاملاً!!!

پ.ن:با وساطت استاد حفاری درسمون حذف نمیشه!

پ.ن2: مدیر گروهمون تازه از مکه برگشته! یه جوری شده! یه حالت روحانی پیدا کرده!

به هیچ دانشجویی نه نمیگه! زیر هر برگه ای رو که بهش میدی امضا می کنه!

پ.ن 3: دیروز تولد یک سالگی وبلاگم بود!

پ.ن 4: دلم می خواد بدونم تو  هم دلتنگ میشی؟!

نوشته شده در جمعه 18 آذر1390ساعت 23:14 توسط سیمین صبا| |

Design By : Night Melody